تبليغاتX
کویر دل




به کوه گفتم
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟باريد به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟ ديوانگيست

| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:16 توسط خودش |


خوشامرغي كه در كنج قفس باياد صيادش چنان خرسند بنشيند كه پندارند آزادش
 شبي مجنون به ليلي گفت كاي محبوب بي همتا تراعاشق شودپيداولي مجنون نخواهدشد././ مكتوب خودسفيدفرستاده ام به دوست شرح وفاي اوكه ندارد نوشته ام

| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:15 توسط خودش |


مردي كه در نبرد زندگي مي خندد قابل ستايش است
 يه دسته گل برات مي فرستم که توش يک شاخه گل نرگس ... يگ شاخه گل مريم و يه دنيا گل روز...................اخه ميدوني گل نرگس نشونه محبته.. گل مريم نشونه دوستيه.. ولي گل رز نشونه عشق به تمومه زبونهاي دنياست


| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:14 توسط خودش |


عشق ايستادن زير باران
 ***عشق ايستادن زير باران و خيس شدن نيست. عشق ان است كه يكي چتر شود و ديگري نفهمد كه چرا خيس شده است.

| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:13 توسط خودش |


مهربان ترين ادم
 *مهربان ترين ادم دنيا مادر شيرين ترين لحظه ي زندگي دور هم بودن بهترين دوست نوجواني تنهايي بهترين هديه ي جواني نگاه بهترين هديه ي دوران عشق بوسه

| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:12 توسط خودش |


اگه يكي رو ديدي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، *** بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته

| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:10 توسط خودش |


روزگاریست همه عرض بدن میخواهند
 روزگاریست همه عرض بدن میخواهندهمه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند و لی مثل پری میپوشند گرگهایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسدey khoda bedade ma beres



| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 12:26 توسط خودش |


من امیدم به همین بس
 من امیدم به همین بس که خدا از تو بگیرد نفسم خبر از دار مکافات آمد که تو گفتی چه شود پس هوسم ؟ چون تو گفتی هوس از عرش بلا ریخت سرم جامه از تن بدریدم بزدم دشنه به خود لیک این بود سزای عشق پاک دل من عشق من شده هم آغوش شبی با رفیق خود من هر دو سرشار ز شهوت ز هوس من بیچاره شدم خسته ز رخسار هوس


| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 12:25 توسط خودش |


کاشکي مانيتورت بودم رخ به رخت بودم
کاشکي مانيتورت بودم رخ به رخت بودم........کاشکي که کيبوردت بودم هميشه زير انگشتانت بودم..... کاشکي هدفونت بودم هميشه تو گوشت بودم...... کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم..........کاشکي پسوردت بودم هميشه تو قلبت

| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 12:24 توسط خودش |


عشق چيست،
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن...... از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن....... از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن......... از آسمون پرسيدن عشق چيست، گفت: باريدن.......... از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي اگر آدمي زندگي را دوست داشت در آغاز تولد نمي گريست

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:3 توسط خودش |


لطیفه1
يه روز يه فارسه خودشو تو آينه ميبينه با خودش ميگه اين چقدر آشناست؟ بعد از يه ساعت فكر كردن ميگه آهان اين همون بدر سگيه كه امروز تو آرايشگاه يه ساعت زل زده بود به من


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:3 توسط خودش |


در كلبه تاريك
در كلبه تاريك وتنها نشسته بودم ونمي دانستم برايت چه بنويسم نا گهان فرشته امد گفت كه فقط يك كلمه بنويس دوست دارم


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:2 توسط خودش |


زاغكي قالب پنيري ديد
زاغكي قالب پنيري ديد .........به دهان گرفت و زود پريد.................بر درختي نشست در راهي...........?ه از ان مي گذشت روباهي.............روباه مي ياد پاي درخت مي گه:چطوري جيگر؟................جيگرتو بخورم خام خام.................چه سري چه دمي ايول بابا اخر سر و دمي تو به مولا...............نيست بالاتر از مش?ي رنگي...............مش?ي رنگ عشقه...........يه دهن برامون اواز بخون بينيم................?لاغ پنيرو گذاشت زير بالش و گفت: انرزي هسته اي حق مسلم ماست

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:2 توسط خودش |


گفته بودی
گفته بودی که مرا ترک کنی /زندگی را بدلم سرد کنی /عمر کوتاه پرستیدن را /تو بگیری وپر از درد کنی/چه اید عبتی بدلم میدادم/که تو افسانه مهر و وفا بدلم خواهی خواند/تو برایم ابدی خواهی شد/وتو تلخی عمر مرا خواهی برد. و چه نیکو میگفت "کوه باید شدو ماند رود بایدشدورفت دشت باید شد و خواند".

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:1 توسط خودش |


هیچکس نمی تونه
هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حد اقل می تونم بهش یاد بدم که وقتی شکست با لبه های تیزش دست اونی که شکسته رو نبره

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:1 توسط خودش |


خيلي سخته
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:0 توسط خودش |


عشق مدد کن
که به سامان برسيم چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار يا يار به من يا هر دو بميريم وبه پايان برسيم

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:0 توسط خودش |


مرگ از زندگي پرسيد
: " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:59 توسط خودش |


قسم به اشک
قسم به اشک هميشه آماده ..قسم به احساس هنگام گريه عاشقانه .. قسم به اولين روز آشنايي.. وقسم به سخترين روز هجران که من غم دوري از تو را با تمام دنيا عوض نمي کنم چون از عشق او به خدا رسيده ام . وقسم به روح معشوقم اگر بدانم تا آخر عمر هرگز اورا نخواهم ديد، به اشک چشمانم وفادار خواهم ماند 


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:59 توسط خودش |


خدايا
 خدايا انکه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت ....خواهشي دارم....تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذاررررر

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:58 توسط خودش |


بگوئيد بر گورم بنويسند
: زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:58 توسط خودش |


تا آمدنت
تا آمدنت بگذار قصه يافتن تو را برای كسانی كه هنوز پی گمشده خود هستند بگويم ، بگويم كه من تو را ميان ستارگان آسمان يافتم . آن جا كه هر شب ستارگان ما را برای ديدنشان دعوت می كنند . من تو را ميان گلهای باغچه يافتم تا آنجا كه هر روز شبنمی خندان به گلها سلام ميدهد. من تو را ميان قاصدكهايی يافتم كه هر روز برای دوستدارانت نويد شادی و اميد را می دهند . من تو را ميان كوه ها و درياهايی يافتم كه به عظمت و بزرگی ات سجده می كنند. در انتظارت ای ترانه نامفهوم ، كفشهای غيرتم را در می آورم و در

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:57 توسط خودش |


صداي قلب او را ميشنيد
صداي قلب او را ميشنيد ... اميد داشت طنين عشق از آن به گوش رسد ، اما صداي بيگانه اي را از قلبش شنيد ! خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد ! گناه تنها کردار زشت نيست ... گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد ! بايد مراقب قلب و روحش باشد

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:57 توسط خودش |


اگر دبير رياضي بودم
 اگر دبير رياضي بودم ثابت مي کردم که چگونه شعاع نگاهت از مر کز قلبم مي گذره .... اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي کردم تا محلول با محبت شود .... اگر دبير ديني بودم مي دونستم که بعد از خدا تو را مي پرستم .... اگر دبير جغرافيا بودم مي دانستم که خوش آب و هواترين منطقه آغوش گرم توست ... اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم دوستت

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:57 توسط خودش |


رفتنت را ديدم
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:56 توسط خودش |


می نويسم
می نويسم آری من می نويسم از عشق برايت حرف می زنم تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا تو بفهمی معنای عشق من تويی من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم!

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:56 توسط خودش |


هر وقت تونستي برف روسياه کني
هر وقت تونستي برف روسياه کني . هر وقت تونستي پاي کلاغ رو سفيد کني . هر وقت تونستي آتش رو ببوسي هر وقت تونستي توي آب يه نفس عميق بکشي اون موقع من هم مي تونم تو رو فراموشت کنم


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:55 توسط خودش |


موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:55 توسط خودش |


چه کسي باور کرد مردنم را
چه کسي باور کرد مردنم را بي تو گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي روي خندان تو را کاشکي مي ديدم شانه بالا زدنت را بي قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد چه کسي باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:54 توسط خودش |


خيلي سخته
خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفربشکني بعد بفهمي دوستت نداره خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت روبه پاش ريختي با بي رحمي توچشات نگاه کنه بگه !!دوستت ندارم!! خيلي سخته مجبورباشي سخترين چيزاروتحمل کني خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:54 توسط خودش |


آخرش ديدي
آخرش ديدي فهميدم عشقش دروغه اون كسي كه مي گفت دوسم داره.آخرش ديدي همه ي عهدو پيماناش فقط يه حرفه؟ آخه اگه دوسم داشت كه قلبشو بهم يادگاري مي داد.آخه اگه دوسم داشت عكسشو واسه هميشه توقابم جا مي ذاشت.اگه دوسم داشت اگه دوسم داشت كه بهم اطمينانم داشت.آهاي توكه مي گي دوسم داري خوب به حرفات رنگ دادي.آهاي تو كه ادعا ميكني دوسم داري بايد با كمال تاسف بگم عشق دروغت فاش شد بايد بگم قاضي عشق همه ي ادعاهاي تورو رد كرده

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:53 توسط خودش |


عاشقي؟
عاشقي؟ پس گوش کن.اين رو بدون که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره بدون عاشق به اميد عشقش زندس...بدون يه عاشق.عاشق کشي بلد نيس بدون يه عاشق هرگز دروغ نميگه.مخصوصا به عشقش. اگه عشقت رو دوست داري هرگز بهش قول نده..خجالت و غرور رو بزار کناراگه دوسش داري بهش بگو به ساده ترين شکل ممکن

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:50 توسط خودش |


زندگی را دریاب ...
 زندگی را دریاب ... که زندگی حبابی بیش نیست . با زندگی عطوفت نما ... که زندگی عطش کویری بیش نیست. زندگی را به فردا واگذار مکن ... که دقایقی بیش نیست . به زندگی بنگر با چشم دل ... که زندگی نقاشی بیش نیست . زندگی را به خاطر بسپار ... که زندگی خاطراتی بیش نیست. زندگی در غربت و سیاهی ... سرابی بیش نیست. زندگی را انگونه که دوست داری نخواه ... که حسودی بیش نیست. زندگی تو را به دور دستها می برد ... رویای خوشی بیش نیست. زندگی را در انبوه گلهای دشت بیاب ...  

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 16:48 توسط خودش |