لطیفه
به لره ميگن تو پيامبرا به کدومشون ارادات بيشتري داري؟ ميگه حضرت سوج ميگن : حضرت سوج نداريم که ؟ ميگه : خودم ديدم پشت يه ماشين نوشته بود يا سوج
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 18:48 توسط خودش |
لطیفه
اصفهانيه بيدار مي شه مي بينه زنش مرده. به دخترش مي گه: اختر! ننت مُردس. صبحونه واسه دو نفر درست كن
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 18:45 توسط خودش |
لطیفه
be lore migan 2+2 be tvane 2 zarbdar 3 taghsim bae 4 chand mishe? lore mimire
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:44 توسط خودش |
لطیفه
لره به زنش ميگه مهرتو بگذار اجرا تاباپولش خونه بخريم
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:38 توسط خودش |
لطيفه
lore gav darai mizane sale aval az behdasht mian migan be gavat ghaza chi midi?mige at o ashghal. jarimash mikonan miran sale bad mian migan be gavat chi midi bokhoran mige chelokabab va pitzza dobare jarimash mikonan .sale bad mian migan be gavat chi midi mige vala man sobh be sobh 1000 toman beheshoon midam harchi doost daran bekharan bokhoran
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 15:58 توسط خودش |
لطیفه
اصفهانیه داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 15:52 توسط خودش |
لطیفه
یه روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه قزوینی می میرند.آنقدر به خدا التماس می کنند تا اینکه خدا با برگشتن آنها به دنیا موافقت می کنه به شرطی که دیگه گناه نکنند وگرنه سنگ می شوند. خلاصه آنها به دنیا برمی گردند.همان اول کار تهرانیه یه دختره را میبینه و می افته دنبالش. همان دم سنگ میشه.بعد مدتی اصفهانیه یه ۵ تومانی روی زمین می بینه خم میشه که برداره قزوینیه می گه : خاک تو سرت . هم خودت رو بدبخت کردی هم منو
| +| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 14:28 توسط خودش |
لطیفه
لره ميره پمپ بنزين ، يارو ميگه سوپر بزنم يا معمولي؟ تركه ميگه : هيسسسسسسسسسسسسسسس خوانواده تو ماشين نشسته ، معمولي بزن
| +| نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:27 توسط خودش |
لطیفه
از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من از شیشه پاک کن استفاده می کنم
| +| نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:6 توسط خودش |
لطیفه
تو مراسم ختم لره بلندگو ميگه : مرحوم وصيت کرده ، سياه نپوشين . يکي داد ميزنه : مرحوم گه خورده ، ما به احترامش مي پوشيم
| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 14:51 توسط خودش |
لطیفه های86
پليس راهنماييي جلو تركه رو ميگيره ميگه: كارت ماشين گواهينامه معاينه فني بيمه ... تركه ميگه : چيكار كنم ؟ جمله بسازم؟
شعر ترکه واسه دوست دخترش: صبح که در پنجرتون وا میشه...عصر که در پنجرتون وا میشه...شب که در پنجرتون وا میشه... وای که چقدر پنجرتون وا میشه
| +| نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 8:4 توسط خودش |
لطیفه
از یه لره می پرسن که برای بستن یک لامپ به چند نفر ترک احتیاج داری؟ می گه 3 نفر می گن چرا 3 نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا نردبون لامپ رو بگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو بچرخوونند
| +| نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 8:2 توسط خودش |
از لره میپرسن:
از لره میپرسن: «عشاير ذخاير انقلاب هستن يعني چي؟» ميگه: فکر کنم يعنی، نفت که تموم بشه، میخوان اونا رو صادر کن
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 0:14 توسط خودش |
لطیفه
یک مهندس مکانیک با یک مهندس کشاورزی ازدواج می کنه. بچشون تراکتور می شه!
| +| نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 16:38 توسط خودش |
اگه گفتي...
اگه گفتي چرا دنيا ديگه مثل تو نداره ... چون نسل دايناسورها منقرض شده .
| +| نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 20:7 توسط خودش |
لطیفه
یکی تو جهنم بوده ... يه روز ميره دم در بهشت در ميزنه ميگه ... ببخشيد يخ داريد ؟ ميگن داريم ولي نميديم ... ميگه باشه اشكال نداره اما فردا نيايد بگيد آب جوش بديد ها ... !!!
| +| نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 20:5 توسط خودش |
سرتو بذار رو شونه هام
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره جاخالي ميدم بخوري زمين حالت بگيره
| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 11:1 توسط خودش |
از ویبره دربیار
چشماتو دايورت كردي رو قلبم خيالي نيست حداقل از رو ويبره درش بيار تا اينقدر دلمو نلرزونه
| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 10:56 توسط خودش |
لطیفه
کرده راديولوژيست ميشه به مريض ميگه: تو عکستون يک شکستگي تو دنده راست سينتون ديدم، با فتوشاپ درستش کردم
| +| نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 0:1 توسط خودش |
لطیفه
يه معتاد 2 تا سيگار تو دهنش گرفته بود داشت مي كشيد ازش ميپرسن چرا 2 تا سيگار مي كشي ميگه يكي واسه خودم يكي هم از طرف دوستم كه زندونه بعد از يه مدتي ميبينن همون معتاد يه دونه سيگار ميكشه بهش ميگن حتمادوستت از زندان ازاد شده ميگه نه خودم ترك كردم
| +| نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 0:0 توسط خودش |
اینم یه لطیفه برا فارسا
فارسه توي اتوبوس پر جمعيت پيله كرده بود به راننده و در گوش راننده حرف مي زد. راننده مرتب بهش مي گفت: برو بشين سر جات. اخرش مسافرها به راننده مي گن: اقاي راننده به حرفش گوش كن شايد كاري داره. راننده مي گه: نه بابا اومده به من مي گه: چپ كن يه كم بخنديم
| +| نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 0:0 توسط خودش |
جا لیوانی(CD ROM)
طرف كيس كامپيوترشو مي بره نمايندگي ميگه: آقا اين اين خرابه
مي پرسن چرا؟
جواب ميده : چند روزه جا ليوانيش بيرون نمي آد
| +| نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 23:1 توسط خودش |
لطیفه
به لره میگن: اگه ریيس جمهور بشی اولین کاری که میکنی چیه؟ میگه: اول از همه، دست خودم رو تو شرکت نفت بند میکنم
| +| نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 22:50 توسط خودش |
اصفهانیه
بچه اصفهانیه به باباش: بابایی چرا ما مثل بقیه ادما با کشتی سفر نمی کنیم؟ باباش: خفه شو شنا تو بکن
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 23:46 توسط خودش |
لطیفه کثیف
دوتا سگ می خواستن با هم ازدواج کنن.عروس موقع بله گفتن میگه :با اجازه پدر سگم ,مادرسگم , برادرهای توله سگم و خود تخم سگم واق واق
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 23:45 توسط خودش |
لطیفه
گنجشكه ميخوره به يه موتور سوار و بيهوش ميشه، به هوش كه مياد ميبينه توي قفسه، يه كم فكر ميكنه و ميگه: اي واي، كشتمش
| +| نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 22:58 توسط خودش |
این دفعه لره با ترکه
لره با تركه دعواش ميشه، تركه يه سنگ بزرگ بر ميداره پرت ميكنه طرف لره، لره ميپره هد ميزنه
| +| نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 22:57 توسط خودش |
لطیفه نوروزی
يه روز يه نفرو به جرم دزدي ميبرن دادگاه قاضي ميگه خجالت بکش اين دفعه 4 که مياي دادگاه طرف ميگه تو خجالت بکش که هر روز اينجايي
| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 13:33 توسط خودش |
لطیفه
يك روز شيطان قرص اكس مي خورد همه را براي نماز صبح بيدار مي كند.
| +| نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 12:57 توسط خودش |
لطیفه
وزنه محکم از بالاي يه ساختمون مي افته روي پاي يه اصفهاني، اصفهاني داد ميزنه:آخ! کفشم، اوخ
| +| نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 12:51 توسط خودش |
لطیفه
لره پتروس فداکار رو با دهقان فداکار قاطي مي کنه ...مي ره انگشت مي کنه تو چشم راننده قطار
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 14:21 توسط خودش |
لطیفه
از يك معتاد ميپرسن چطور شد كه معتاد شدي؟ ميگه با بچه ها قرار گزاشتيم روزهاي تعطيل تفريحي بكشيم يه هويي خورديم به عيدنوروز
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 15:58 توسط خودش |
لطیفه13
به لره ميگن با ماتيز جمله بساز :ميگه دزد اومد خونه ما نتونست دزدي کنه گرفتيمش !!
ميگن اينکه ماتيز نداشت :ميگه خوب ماتيز بوديم ديگه
| +| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 17:31 توسط خودش |
لطیفه12
يه دختر مسيحي مي ره نزد كشيش مي گه من هر وقت از جلوي ايينه رد مي شوم مي گم چه دختر خوشكلي ايا گناه مي كنم كشيش مي كه نه فقط دروغ مي گي
| +| نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 11:21 توسط خودش |
لطیفه11
يه روز يه تركه ميره غواصي تو عمق 20 متري بعد يه كوسه مياد ازش ميپرسه آقا شما تركين ؟ ميگه از كجا فهميدي ميگه چون كپسول آتشنشاني پشتته
| +| نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 11:53 توسط خودش |
لطیفه10
يكي از تاکسي پياده مي شه درو محکم مي بنده مي گه پدر سگ خودتي. راننده مي گه من که چيزي نگفتم .يارو مي گه بعدا که مي گي
| +| نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 11:50 توسط خودش |
لطیفه9.2
به ترکه يه ماشين مي دن که فرمونش سمت راست بوده بعد يه مدت ازش مي پرسن چطوره؟ ميگه خوبه ، فقط هر وقت تف مي کنم ميفته روي زنم
| +| نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 11:47 توسط خودش |
لطیفه9.1
غضنفر داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا بهش مي گن چرا دنده عقب ميري مي گه اخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد مي گن الان چرا دنده عقب مي ياي مي گه آخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:27 توسط خودش |
لطیفه8(ورزشی)
به میرزاپور میگن چرا موقع سرود ملی می خندیدی میگه چون علی دایی میگفت سر سد اس افق
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:22 توسط خودش |
لطیفه7
ترکه داشته بادمجان پوست مي کنده با خوشحالي ميگه: خدا کنه توش موز باشه!!!
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:19 توسط خودش |
لطیفه6
تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده!
تركه ميره تو خواربار فروشي ميگه: نيم كيلو پنير بدين، يارو بهش ميگه: ببخشيد، شما تركين؟ ميگه: از كجا فهميدين؟ ميگه: از لهجتون. تركه با خودش ميگه: من بايد اين لهجمو درست كنم. پا ميشه ميره خارج بعد از ده سال برميگرده، ميره همون جا ميگه: آقا نيم كيلو پنير بدين. يارو باز ميگه: آقا شما تركين؟ ميگه: اِاِا... از كجا فهميدي؟ مگه من هنوز لهجه دارم. يارو ميگه: نه، ولي آخه اينجا پنج ساله كه بانك شده!
| +| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 18:23 توسط خودش |
لطیفه5
| +| نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 17:10 توسط خودش |
لطیفه4
يه روز يه ترکه با دوست دخترش ميرن تو پارک و مي شينن روي صندلي. 2 دقيقه بعد باباي دختره مياد. دختره به ترکه مي گه حالا چيکار کنم. ترکه مي گه ناراحت نشو به بابات بگو من داداشتم
| +| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 11:15 توسط خودش |
لطیفه 3
یه بسیجیه از دهات پا میشه میاد تهران، به یک دختر خوشگل میرسه، میگه ببخشید خواهر، این دوست دختر که میگویند شمایید؟
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 10:55 توسط خودش |
لطیفه2.2
به يه شيخه مي گن 2ّّ×2 چند مي شه ميگه هر چي خدا بخواد
مارمولکه ميره مشهد مي شه مشمولک.
ميره مکّه مي شه حاج مولک.
ميره قزوين مي شه انگولک
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 13:57 توسط خودش |
لطیفه2.1
شوهري از زنش مي پرسه سه تا حيون وحشي نام ببر كه با خ شروع بشه. زن مي گه خودت - خواهرت- خدابيامرز مادرت
يه مرغ و خروس با هم ميرن مغازه مواد پروتييني. خروسه ميگه ببخشين يك كيلو تخم مرغ بدين. فروشنده بهش ميگه بابا شما ديگه چرا؟ مرغه با خجالت ميگه آخه ما هنوز نامزديم
يه روز يه كرده ميميره ميبرنش جهنم بعد يه هفته مي بينن جهنم خالي شده بعد كه تحقيق ميكنن ميفهمن كه كرده جهنميها رو قاچاقي برده بهشت
اصفهاني ميره مسابقه رالي تو راه مسافر ميزنه
| +| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 12:10 توسط خودش |
لطیفه1
يه روز يه فارسه خودشو تو آينه ميبينه با خودش ميگه اين چقدر آشناست؟ بعد از يه ساعت فكر كردن ميگه آهان اين همون بدر سگيه كه امروز تو آرايشگاه يه ساعت زل زده بود به من
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:3 توسط خودش |